آنچه به دیدنش میآیید، مدتیست از اینجا رفته است. من این را از گامهای او که در یک روز بارانی خیابانهای سرخ را ترک میکرد فهمیدم.
آنچه به دیدنش میآیید، سایهاش را با خود برده است، و بوی آشنایی را هم.
آنچه به دیدنش میآیید، هرگز نبوده است. من این را از بوی خون فهمیدم، از بوی رفتههای بی بازگشت.
آنچه به دیدنش میآیید، میخندد، میگرید، میافتد، بی شمار مسحورِ خاک میشود و بی شمار بر میخیزد، شیفتهی پرواز میشود و میرود، من این را از صدای آن مرغ ماهی خوار فهمیدم.