“مَِنهای بیگانه”
من در فراسوی زمان، پشت ابرهایی که هنوز نقش نبسته اند؛ در بستر آسمان آرام آرام بر پیکره ای از جنس سخت نقش تراشیدم.
مَن هایی از دستان من متولد شدند که از من بیگانه نیستند آن ها که هرکدام تکه ی متروکی از من هستند که دچار درهم تندیگی و گاهی پیچیدگی درون من است؛
حاصل من، مِنهای هر آنچه ازمن بیگانه ست، مجموعه ای ست که اکنون شهروندان شهر درون من شده اند، آنها که رازهایشان را درچشمانشان جای می دهند و با زبان سخت و سیمانی شعرهایی لطیف می سرایند...
در هرکدام از "مَِنهای بیگانه" فریادی از من بلند است...
شاید اینها فریاد مشترک ماست!!!
اینها همه بهانه ایست برای اینکه تو بیشتر به منِ درونِ خودت بیاندیشی
"من"
خوب نگاه کن و بشنو...
شاید
روبروی تو ایستاده باشد....!!!